شــــــــــــــــــمــــع ســـــــــوزان

دنیـــ ــــا غـــ ــــــ ــــروب آرزوهاســــــــت

گاهی گمان نمیکنی ولی میشود ، گاهی نمی شود که نمی شود! گاهی هزار دوره دعا بی اجابتست! گاهی نگفته قرعه به نام تو می شود! گاهی گدای گدایی و بخت یار نیست! گاهی تمام شهر گدای تو می شود!!!

روزگاریست که شیطان فریاد می زند: آدم پیدا کنید! سجده خواهم کرد.

در دردها دوست را خبر نکردن ، خود نوعی عشق ورزیدن است!

در بیکرانه زندگی دو چیز افسونم کرد ، آبی آسمان که می بینم و میدانم نیست و خدایی که نمی بینم و میدانم که هست..

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم مهر 1391ساعت 20:22  توسط مهســـــــــــــــا  | 

تنهایی

 

خدایا شاهد تنهاییم باش  

بین غم ها تنها ناجی ام باش  

پر پرواز من دیریست بسته  

تو بگشا و در آزادیم باش  

اسیر موج های تند خشمم  

تو آرام دل دریاییم باش  

دل خسته خریداری نداره  

تو خواهان صفای ذاتی ام باش  

در این آشفته بازار محبت  

تو تنها شاهد ارزانیم باش

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم مهر 1391ساعت 12:12  توسط مهســـــــــــــــا  | 

                                           

                     مــــن و یــــــــاد تـــــو
بـه سـاز عشـق مـی چـرخـم بـه بـاغ سبـز چشمـانـتبسـاط گـــل بـه لـب دا…رم بیفشـــــانـم بـه دامـــــــانـت؟

تمــــام شهــر خـوابیــده ، مـن بــه یــاد تــــــــو بیــــدارم

سـراپــا چشــم دیــــــدارم کــه شــب تــابــد ز مـژگـانـت

خیــال عــاصیـــم امشــب ، امیــد دسـت گـرم تـــوسـت

چـه خـوش بخشیـده رویــایــی بـه مـن لبخنـد پنهــانـت

بـه هــــــم زد یـک نـگــاه تـــــو شـکــوه شهـــــرک دل را

چــه کــاری کـرده ای بـا دل بـگــو جــانــم بــه قــربـانـت؟

چـه بـنــوازی چـه نـنــوازی غــرورم سهــم قـلـــــب تـــــو

تــن و دل را بـپـیـچــم در حـــریــر عشـــــــق ســـــوزانـت
چشاتو وا نکن اینجا ، هیچ چی دیدن نداره
صدای ِ سکوت ِ لحظه ها ، شنیدن نـداره
توی آسمونی که کرکسا پرواز می‌کنن
دیگه هیچ شاپرکی ، حس ِ پریدن نداره
دستای نجیب ِ باغچه ، خیلی وقته خالیه
… از تو گلدون ، گلای کاغذی چیدن نداره
بذا باد بیاد ، تموم ِ دنیا زیر و رو بشه
قلبای آهنی که ، دیگه تپیدن نداره
خیلی وقته ، قصه ی اسب ِ سفید ، کهنه شده
وقتی که آخر ِ جاده‌ها رسیدن نداره
نقض ِ قانون ِ آدم‌بزرگا جـُرمه ، عزیزم
چشاتو وا نکن ، اینجا هیچ چی دیدن نداره
                            

                               دوست دارم
سر به روی شانه های مهربانت می گذارم
عقده دل می گشایم گریه بی اختیارم
از غم نامردمی ها بغض ها در سینه دارم
شانه هایت را برای گریه کردن دوست دارم
بی تو بودن را برای با تو بودن دوست دارم
…خالی از خودخواهی من برتر از آلایش تن
من تو را والا تر از من برتر از من دوست دارم
عشق صدها چهره دارد عشق تو آینه دار عشق
عشق را در چهره آینه دیدن دوست دارم
در خموشی چشم ما را غصه ها و گفتگو ها ست
من تو را در جذب محراب دیدم دوست دارم
در هوای دیدنت یک عمر در چله نشستم
چله را در مقدم عشقت شکستن دوست دارم
بغض سر گردان ابرم قله آرامشم من
                                        

                       عشق افسانه است
من پذیرفتم که عشق افسانه است … این دل درد آشنا دیوانه استمی روم …شاید فراموشت کنم … با فراموشی هم آغوشت کنم

می روم از رفتن من شاد باش … از عذاب دیدنم آزادباش

گر چه تو تنها تر از ما می روی … آرزو دارم ولی عاشق شوی

آرزو دارم بفهمی درد را … تلخی بر خوردهای سرد را

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم مرداد 1390ساعت 16:17  توسط مهســـــــــــــــا  | 

                                                           

 

مي ترسم از نبودنت...

و از بودنت بيشتر!!!

نداشتن تو ويرانم ميكند...

و داشتنت متوقفم!!!

وقتي نيستي كسي را نمي خواهم.

و وقتي هستي" تو را" می خواهم.

رنگهايم بي تو سياه است ،و در كنارت خاكستري ام

خداحافظي ات به جنونم مي كشاند...

و سلامت به پريشانيم!؟!

بي تو دلتنگم و با تو بي قرار....

بي تو خسته ام و با تو در فرار...

در خيال من بمان

از كنار من برو

من خو گرفته ام به نبودنت.......


تنه رود هم همه آب ، من پر از وسوسه خواب
واسه رویای رسیدن، منه بی حوصله بی تاب

میونه باور و تردید ، میونه عشق و معما
با تو هر نفس غنیمت، با تو هر لحظه یه دنیا

با تو پر شور و نشاطم ، تو هیاهوی نگاتم
تو یه آوازه قشنگی ، من تو آهنگه صداتم

مثله خنده رو لباتم ، مثله اشک رو گونه هاتم
تو رو میبوسم و انگار شاعره شعره چشاتم

دشت پونه های وحشی ، رنگ التماس و خواهش
موج خاکستری باد ، شعله ی گرم نوازش.......

 

یکی بود یکی نبود ، زیر گنبد کبود ....


کاش می شد تو جنگلا،یه کلبه داشتیم من و تو

زمین و شخم می زدیم ،دونه می کاشتیم من تو

خودمون خونه می ساختیم ،دستامون گلی می شد

آهن و بتن نبود،دیوارا،کاگلی میشد

وقتی هیزم می آوردم تو میشستی رو به روم

می چکید نم نم بارون رو درختا روی بوم

آتیش کلبه به را بود ،دیگه سردت نمی شد

غم نون زانو می زد،حریف مردت نمی شد

کاش رو کول آدما خورجینی از غصه نبود

عشق آدما به هم فقط توی قصه نبود

کاشکی رو سر گلا منت باغبون نبود


+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم خرداد 1390ساعت 16:25  توسط مهســـــــــــــــا  | 

دوستت دارم اندازه اسمونو ستاره هاش
دوستت دارم امـــــــا …
تو رو میخوام واسه نفس کشیدن
با تو به اوج زندگی رسیدن
یادت نره که یاد تو همیشه همراه منه
یادت نره که خواستنت مثل نفس کشیدنه
یادت نره که اینه از تپش تو روشنه
یادت نره نبودنت سقوط من دم به دمه…


اشعار بسیار زیبای عاشقانه و خواندنی جدید
به خدا حافظی تلخ تو سوگند نشد
که تو رفتی ودلم ثانیه ای بند نشد
****/***/***/***/*****
لب تو میوه ممنوع ولی لبهایم
هر چه از طعم لب سرخ تو دل کند نشد
***/***/***/***/******
با چراغی همه جا گشتم وگشتم در شهر

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم خرداد 1390ساعت 16:14  توسط مهســـــــــــــــا  | 

اشــــعـــــــــار دلــــتـــــنــــگــی

                                          "  ترسم"

ترسم اين است که پاييز تو يادم برود
حس اشعار دل انگيز تو يادم برود 

ترسم اين است که باراني چشمت نشوم
لذت چشم غزلخيز تو يادم برود

بي شک آرامش مرگ است درونم،وقتي
حس از حادثه لبريز تو يادم برود

من به تقويم خدايان زمان شک دارم
ترسم اين است که پاييز تو يادم برود

با غزلها ت بيا چون همه چيزم شده اند
قبل از آني که همه چيز تو يادم برود
 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

                                        " گفتی..."

گفتی که چو خورشید زنم سوی تو پر*


*چون ماه شبی می کشم از پنجره سر*


*اندوه که خورشید شدی تنگ غروب*


*افسوس که مهتاب شدی وقت سحر*

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

"شب ها"

شب ها که بی تو پلک غزل بسته می شود*


*از لحظه های بی تو دلم خسته می شود*


*باور نمی کند دل مغرور و ساکتم*

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

"قسمت"

قسمت اين بود که من با تو معاصر باشم
تا در اين قصه ي پر حادثه حاضر باشم

حکم پيشاني ام اين بود که تو گم شوي و
من به دنبال تو يک عمر مسافر باشم

تو پري باشي و تا آنسوي دريا بروي
من به سوداي تو يک مرغ مهاجر باشم

قسمت اين بود ، چرا از تو شکايت بکنم ؟!
يا در اين قصه به دنبال مقصر باشم ؟

شايد اينگونه خدا خواست مرا زجر دهد
تا برازنده ي اسم خوش شاعر باشم

شايد ابليس تو را شيطنت آموخت که من
در پس پرده ي ايمان به تو کافر باشم

دردم اين است که بايد پس از اين قسمتها
سالها منتظر قسمت آخر باشم !!


*هر لحظه بیشتر به تو وابسته می شود*


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم اسفند 1389ساعت 19:48  توسط مهســـــــــــــــا  | 

مجنــــــــــون و لیــــــــــلـــــــــی

یک شبی مجنون نمازش را شکست... بی وضو درکوچه ی لیلا نشست... عشق،آن شب مست مستش کرده بود... فارغ ازجام اطلسش کرده بود... گفت یا رب از چه خارم کرده ای... بر صلیب عشق دارم کرده ای...خسته ام زین عشق دل خونم نکن،مرد این بازیچه دیگر نیستم این تو و لیلای تو... من نیستم!! گفت ای دیوانه ، لیلایت منم... در رگت پنهان وپیدایت منم... سالها با جور لیلا ساختی ... من کنارت بودم و نشناختی......!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم اسفند 1389ساعت 23:8  توسط مهســـــــــــــــا  | 

دیـــــــــــــــــــــــــوانـــــــــــــــه

                                             دیوانه

    آره خوب من ديونم                   ولي اينو مي دونم                      من ميخوام فقط با تو بمونم

زندگي بي تو برام بي معنيه                 چجوري بگم يه جوارايي يعني يه

قفسي كه توش اسيرم                          اگه تو نياي ميدوني ميميرم

مي دوني دوستت دارم ديونه وار                تو بيا تو بيا پيشم بمون همين يه بار

آخه از تو كه چيزي كم نمي شه                   ميدوني زندگي بي غم نميشه

من مي خوام با تو باشم رها بشم از اين قفس      ميدوني سخت شده واسم ديگه كشيدنه نفس

ولي تو دلت هواي ديگه داشت                          پيش اون يكي بار نواي ديگه داشت

من گفتم شايد بميره اون يكي يار                   بد دوباره تو بياي بگي منو ميخواي

حالا بميره يا كه بره فرغي نمي كمنه واسم           هرچي ميشه بزار بشه آخه يه زماني يارم ميمرد واسم

قبلنا بهم ميگفت خيلي دوستت دارم تورو              حالا كه پيشش ميرم ميگه از پيشم برو

بد بهش ميگم چي شد دوستيه ما                      اين بودش قل قرارمون تو كوچه ها

اونجا شاهد بودن همه گلايه لاله                  ميدوني زندگي كردن  بي تو برام  محاله       

چرا يادت نمياد لب ساحل روي شونم          بهم گفتي دوستت دارم گفتم ميدونم                

نمي دونم كي تموم ميشه گلايه هام          ولي كاش ميشد يه روز برگرديو بگي منم تورو ميخوام

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم اسفند 1389ساعت 9:18  توسط مهســـــــــــــــا  | 

 

آغاز سال ۱۳۹۰ برشما ودوستان عزیز مبارک

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اسفند 1389ساعت 23:26  توسط مهســـــــــــــــا  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم دی 1389ساعت 15:9  توسط مهســـــــــــــــا  | 

مطالب قدیمی‌تر